
کسی دکمه pause رو فشار داد. وضعیت شبیه به متوقف شدن همه چیز بود برای مدتی که در اون لحظه نمی دونستم چقدره. فقط می دونستم که باید سریع تر خودم رو راه بندازم. می دونستم الان وقتی برای ایستادن ندارم. شاید در حد یک یا دو ثانیه. و باید بعدش شروع کنم به صحبت برای قلب کوچک زخم دیده و شکسته ای که پشت تلفن هق هق می کنه. برای قلب کوچک و شکسته ای که آخرین جمله ش این بود: پادینا دیگه نیست.
وقتی شروع کرد به صحبت فکر کردم مثل همیشه است. اتفاقاتی که بین دو تا دوست می افته در سن 17-18 سالگی. فکر کردم قراره جمله های تکراری بشنوم و جواب های تکراری بدم و بنابراین نگران نبودم. بعد یکهو دیدم که اینطور نیست. بعد یکهو دیدم که یکی از دخترهای 17-18 ساله دیگه نیست.
قلبم به طرز عجیبی ایستاد... وزبونم ایستاد... و مغزم ایستاد...
پادینا دوست صمیمی... یا بهتر بگم، صمیمی ترین دوست گیسو بود. گیسو، موجود شگفت انگیز من (و دختر خالم البته)؛ دخترک حساس و دوست داشتنی که حالا صمیمی ترین دوستش رو از دست داده بود و احساس تقصیر می کرد به خاطر نبودنش و مواظبت نکردن ازش.
گفتم: آخ.... گیسو.... و نمیدونستم چه چیز دیگه ای باید بگم یا چه چیز دیگه ای می شه گفت به کسی که با این همه فاصله از هر چیزی که براش عزیز بوده، صمیمی ترین دوستش رو از دست داده.
دلم می خواست بغلش کنم و بهش بگم بلند گریه کنه و بلند گریه کنم به خاطر قلب مهربونش که اینطور غصه داره. دلم می خواست ساعت ها تو آغوشم نگهش دارم و ساعت ها نوازشش کنم... و اینفدر دور بود که حتی صدام هم به زور به صداش می رسید.
تلفن رو که قطع کردم همه چیز عجیب غم انگیز شد.
دخترک خودش رو از پشت بوم پرت کرده بود پایین و یه یادداشت گذاشته بود: "من این کار رو می کنم تا بقیه بیدار بشن"
یادم هست... دختری بود با چشم های گیرا و نگاه شیطنت آمیز.
اما زندگی گاهی خیلی کوتاهه. گاهی به خاطر یک اتفاق و گاهی به خاطر یک برنامه ریزی غلط. به خاطر آدم های بد که باری هستن روی دوش دنیا و روی دوش موجوداتی که به دنیا میارن.
شاید اون چشم های پر شور می تونست زیباتر و پر شور تر از اونچه که بود زندگی کنه.
آدم تو لحظه خودکشی پر از ضعف و پر از غصه است. شاید توی اون همه ضعف و نا امیدی، خودکشی یه جور قدرت نمایی باشه در ضمیر ناخودآگاه انسان. شاید فریاد زدن این جملات باشه که : "من هستم. من رو ببینین، من رو بفهمین"
زندگی – به همین سادگی – گاهی خیلی خیلی کوتاهه.
و یک دخترک با چشم های شفافش - به همین سادگی - خودش رو از پشت بوم پرت می کنه پایین و یادداشتش که اون بالا مونده: "من این کار رو می کنم تا بقیه بیدار بشن."
تمام......1/9/1388